سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۴ تير ۱۳۹۵
با سلام خدمت کاربران عزيز امروز براي شما ابياتي از فروغ فرخزاد نوشتم اميدوارم خوشتون بياد نه اميدي که بر آن خوش دل کنم نه پيغامي نه پيک آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي لاي لاي، پسر کوچک من ديده بربند،که شب آمده است ديده بربند،که اين ديو سياه خون به کف،خنده به لب امده است عاقبت خط جاده پايان يافت من رسيده ز ره غبار آلود تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ شهر من گور آرزويم بود امشب به قصه دل من گوش مي كني فردا مرا چو قصه فراموش مي كنی شمع ‚ اي شمع چه ميخندي ؟ به شب تيره خاموشم بخدا مُردم از اين حسرت که چرا نيست در آغوشم بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و کي باشد غم من مايه آزارش ديگر نکنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را شايد که چو بگذرم از او يابم آن گمشده شادي و سرورم را نسيم از من هزاران بوسه گرفت هزاران بوسه بخشديم به خورشيد در آن زندان که زندانبان تو بودي شبي بنيادم از يک بوسه لرزيد ***نظر يادتون نره ***

ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]